دیدار ملائکه
مرد هر روز به بیماری جدیدی مبتلا می شد. حالا علاوه بر تشنگی شدیدی که هیچ گاه سیراب نمی شد، کمرش هم دچار مشکلی شد و مجبور شد تا آخر عمرش بر پشت بخوابد و دیگر توان ایستادن نداشت. رنج و سختی مرد بیشتر و بیشتر شد تا جایی که دیگر حتی برای قضای حاجت هم قسمتی از بدنش را سوراخ کرده بودند.
برادر مرد بیمار به ملاقاتش آمد و در گوشه ای زانوی غم به بغل نشست. برادر با آستین پیراهنش آرام اشک هایش را پاک می کرد که مرد بیمار دید و پرسید: برادر جان! برای چه گریه می کنی؟
بقیه در ادامه مطلب